مردیم.... تا یک برنز بردیم!
بالاخره مراد محمدی با یه قرعه نستا خوب و استفاده از خستگی حریف موفق شد یه برنز که برای ما بیچاره ها حکم طلا رو داره بیاره.
مردیم.... تا یک برنز بردیم! بالاخره مراد محمدی با یه قرعه نستا خوب و استفاده از خستگی حریف موفق شد یه برنز که برای ما بیچاره ها حکم طلا رو داره بیاره. + نوشته شده توسط مثل هيچكس در 87/05/30 و ساعت
12:24 |
برای دیدن آخرین اخبار و نتایج بازیهای المپیک روی لینکهای زیر کلیک کنید اخبار لحظه به لحظه فارسی از المپیک ۲۰۰۸ چین + نوشته شده توسط مثل هيچكس در 87/05/20 و ساعت
13:34 |
آري! با هر تولدي جهان متولد مي شود و با هر مرگي مي ميرد! چهار سال پيش در نخستین ساعات چنين روزی حسين پناهي از بين ما رفت . او كه در عين "گم گشتگي..." هميشه در جستجو و تكاپوي خودش بود و هيچ گاه "قند شهر" مزه "كشك شور" را از او نگرفت. تمام زندگي اش را در "كودكي" و به دنبال كودكي و "مهرمادري اش" كه به "وار جا مانده .." بود "دويد". بهشت بي مادر برايش بي معنا بود و اصلا نبود! درک حس او در آخرین لحظات و آخرین خطوط فکری که بر مغز همیشه آشوبش نقش بسته برایم جذاب و هیجان انگیز است. آخرین اشکهایش را برای که ریخت؟ خودش~خانواده اش~ ما~ زمان~ زمین ~ شاید هم خدا! که میداند شاید هم خندیده باشد به همه یا هیچ! ... پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت! حسين پناهي دژكوه
+ نوشته شده توسط مثل هيچكس در 87/05/15 و ساعت
16:27 |
اين آلبوم با دكلمه پرويز پرستويي آخرين اثر حسين پناهي با صداي خود مهربانش است كه در آخرين رزوهاي زندگي سراسر رنج و زيبايي اش آماده كرد تا "جاودانه بدرخشد" در آسمان هنر و عشق دريافت آلبوم سلام - خداحافظ (بخش اول) دريافت آلبوم سلام - خداحافظ (بخش دوم) حسين پناهي دژكوه + نوشته شده توسط مثل هيچكس در 87/05/14 و ساعت
13:7 |
تابه ي جهيزيمون يادت مي آد؟ با وفاتر از تو بود! .... سوخت با آتش فقري كه مرا مي سوزاند ساخت با چربي و چرك هفته و هفت نيمرو! دسته اش آب شد و رنگش رفت! بگذريم... بگذريم از گذر آن همه روياهايش حسرت ديدن فر، پختن پيتزا هايش! گاه گاهي از سر بي تابي، گريه مي كرد ولي تابانه! گنگ و پيچيده ، معما گانه ! آتش فقر مرا مي بوسيد همزمان با دل من مي پوسيد .... دل من ! تابه روياهايم! حسين پناهي دزكوه + نوشته شده توسط مثل هيچكس در 87/05/13 و ساعت
16:12 |
"به زناني كه به هر كجاي اين زمين ، در زندان به سر مي برند" حسين پناهي دژكوه + نوشته شده توسط مثل هيچكس در 87/05/12 و ساعت
15:34 |
عطر گل خاطره یاد کسی است که نمی دانیم کیست!
حسین پناهی دژکوه + نوشته شده توسط مثل هيچكس در 87/05/12 و ساعت
8:20 |
صدای پای تو که می روی
و صدای پای مرگ که می آید... دیگر چیزی را نمی شنوم!
حسین پناهی دژکوه + نوشته شده توسط مثل هيچكس در 87/05/10 و ساعت
18:33 |
من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم ! دين را دوست دارم ، ولي از كشيش ها مي ترسم! قانون را دوست دارم ، ولي از پاسبان ها مي ترسم ! عشق را دوست دارم ، ولي از زنها مي ترسم ! كودكان را دوست دارم ، ولي از آيينه مي ترسم ! سلام را دوست دارم ، ولي از زبانم مي ترسم ! من مي ترسم، پس هستم ! اين چنين مي گذرد روز و روزگار من ! من روز را دوست دارم ، ولي از روزگار مي ترسم !
حسین پناهی دژکوه + نوشته شده توسط مثل هيچكس در 87/05/08 و ساعت
7:43 |
دركودكي نمي دانستم كه بايد از زنده بودنم جوشحال باشم يا نباشم!چون هيچ موضع گيري خاصي در برابر زندگي نداشتم! فارغ از قضاوتهاي آريستيك در رنگين كمان حيات ذره اي بودم كه مي درخشيدم!آن روزها ميليون ها مشغله دلگرم كننده در پس انداز ذهن داشتم!از هيات گلها گرفته تا مهندسي سگها، از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا سرخي گل انار! همه و همه دل مشغولي هاي شيرين ساعات بيداري ام بودند!به سماجت گاوها براي معاش ، زمين و زمان را مي كاويدم و به سادگي بلدرچين سير مي شدم. گذشت ناگزير روزها و تكرار يكنواخت خوراكي هاي حواس ، توقعم را بالا برد! توقعات بالا و ايده هاي محال مرا دچار كسالت روحي كردو اين در دوران نوجوانيم بود! مشكلات راه مدرسه در روزهاي باراني مجبورم كرد به خاطر پاهاوكفشهايم به باران با همه عظمتش بدبين شوم و حفظ كردن فرمول مساحت ها اهميت دادن به سبزه قبا را از يادم برد!هرچه بزرگتر شدم به دليل خودخواهي هاي طبيعي و قراردادهاي اجتماعي از فراغت آن روزهاي طلايي دور و دورتر افتادم! اين روزها و احتمالا تا هميشه، مرثيه خوان آن روزها باقي خواهم ماند! تلاش مي كنم به كمك تكنيك بيان و با علم به عوارض مسموم زبان، آن همه حركت و سكون را بازسازي كنم و بعضا نيز ضمن تشكر و سپاس از همه همنوعان زحمت كش ام كه برايم تاريخها و تمدنها ساخته اند، گلايه كنم كه مثلا چرا بايد كفشهايمان را بايد به قيمت پاهايمان بخريم و چرا بايد براي يك گذران سالم و ساده خود را در بحران هاي دروغ و دزدي ديوانه كنيم! چرا بايد زيبايي هاي زندگي را فقط در دوران كودكي مان تجربه كنيم، حال آن كه ما مجهز به نبوغ زيبا سازي منظومه هاييم! در مقايسه با آن ظلمات سنگين و عظيم نبودن ، بودن نعمتي است كه با هر كيفيتي شيرين و جذاب است! بدبيني هاي ما عارضه بد حضور و ارتباطات ماست! فقر و بيماري و تنهايي و مرگ ما ، هيچ گاه به شكوه هستي لطمه نخواهد زد! منظومه ها مي چرخند و ما را با خود مي چرخانند! ما در هيات پروانه هستي ، با همه توانايي ها و تمدن هامان شاخكي بيش نيستيم! براي زمين هفتاد كيلو گوشت با هتفاد كيلو سنگ تفاوتي ندارد! يادمان باشد كسي مسئول دلتنگي ها و مشكلات ما نيست! اگر ردپاي دزد آرامش و سعادت را دنبال كنيم سرانجام به خودمان خواهيم رسيد كه در انتهاي هر مفهومي نشسته ايم و همه چيزهاي تلنبار مربوط و نامربوط را زير و رو مي كنيم! به نظر مي رسد انسان آسانسورچي فقيري است كه چرخ تراكتور مي دزدد! البته به نطر مي رسد!تا نظر شما چه باشد!
دیباچه هفتگانه حسین پناهی - انتشارات دارینوش + نوشته شده توسط مثل هيچكس در 87/05/07 و ساعت
11:18 |
برگرفته از مقدمه مجموعه هفت گانه حسین پناهی - انتشارات دارینوش + نوشته شده توسط مثل هيچكس در 87/05/06 و ساعت
11:32 |
مارك آنتوانت پس از ازدواج با كلئوپاتراي معروف ، شمال آفريقا و آسياي صغير را در دست گرفت.رم در اوج قدرت بود و تقريبا تمام دنياي متمدن آن روز را در اختيار داشت و تنها در شرق موفق به ورود به خاك ايران نشده بودند. آنتوانت و سردارانش قصد انتقام خون كراسوس و 20 هزار لژيونش را كه در نبر اول (نبرد كاره - حران) به دست پارتها كشته شده بودند را داشتند.دولت پارت نيز بين النهرين و بخشهايي از آسياي صغير را در اختيار خود داشت.آنتوانت به دنبال بهانه جويي براي شروع جنگ بود و پس از تجهيز كامل ارتش خود به طور مشخص تمايل خود براي جنگ را ابراز نمود. از آن سو فرهاد چهارم پادشاه ايران بود. او تمايلي به جنگ نشان نمي داد و حتي حاضر به گفتگو و پس دادن پرچمهاي لژيون روم كه در نبرد كاره به دست ايرانيان افتاده بود نيز شد.اما آنتوني تنها شكست پارتها و ورود به خاك ايران را در سر مي پرورانيد.بنابراين فرهاد نيز جانب احتياط را رها نكرده و به تدارك سپاه مشغول گرديد. نبردي بزرگ در انتظار هر دو سپاه بود. آنتوانت با سپاهي بسيار بزرگ تر از سپاه كراسوس وارد معركه جنگ شد.او با 60-70 هزار لژيون ورزيده كه هريك توان نبرد با سه سرباز را داشتند به همراه 10 هزار سوار و 30 هزار پياده ذخيره وارد جلگه بين النهرين شد. ارتاوسدس پادشاه ارمنستان نيز سپاهي 13 هزار نفره به پشتيباني رمي ها تدارك ديد. در تابستان 36 قبل از ميلاد رمي ها به فرات رسيدند اما دفاع محكم و غير قابل پيش بيني ايراني ها آنان را وادار به عقب نشيني كرد تا به ارمنستان عقب بنشينند. پادشاه ارمنستان كه از سرنوشت نبرد قبلي درس گرفته بود پيشنهاد حمله از سمت ارمنستان و آذربايجان را داد تا سواران پارتي نتوانند در مناطق كوهستاني از برگ برنده خود كه چابك سواري و تيراندازي بود بهره كافي ببرند. در اين مدت فرهاد چهارم با استفاده از سازمان جاسوسي خوبي كه داشت از تحركات دشمن باخبر گرديد و به سرعت نيروهاي خود را به شمال منتقل كرد.در آنجا نير عمده سپاه را در آذربايجان نگاه داشت و بخشي را به سمت ارمنستان گسيل داشت.آنتوانت بي خبر از پيش بيني هاي فرهاد، براي اين كه ابتكار عمل را در دست گرفته باشد سلاحهاي سنگين و قلعه كوبهاي خود را به همراه بخش كوچكي از سپاه به جا گذارده و خود با سپاه اصلي به سرعت و به قصد تصرف پراسپا پايتخت آتروپان (آذربايجان) راهي آنجا شد. اما در كمال تعجب مشاهده كرد كه ارتش فرهاد در آنجا مستقر و منتظر رسيدن او هستند. تاكتيك اشتباه آنتوني باعث شد كه مجبور به توقف تا رسيدن منجنيقها و قلعه كوبها گردد. اما بخشي از سپاه پارت كه به سمت ارمنستان حركت كرده بودند ، خط ارتباطي تداركات سپاه روم را قطع و تمامي ماشين الات جنگي آنان را به غنيمت گرفته و تمامي محافطان و همراهان كه تعدادشان در حد هزار نفر بود از بين ببرند. اين پيشامد پادشاه ارمنستان را متقاعد ساخت كه كار آنتوانت ساخته است و بي سر و صدا سپاه خود را از معركه بيرون كشيد. آنتوانت متوجه شد كه قرار است بلاي كراسوس بر سر او و سرداران و سربازانش بيايد. با توجه به كمبود غذا و فرا رسيدن پاييز از سوي ديگر دستور عقب نشيني را صادر كرد، اما سپاه پارت با حملات پي در پي اجازه انجام راحت اين كار را نمي داد.در حوالي تبريز امروزي پارتها سپاه روم را تحت فشار شديد قرار دادند اما فلاخن اندازان رومي كه از گلوله هاي سربي استفاده مي كردند و همچنين سواران زبده گل (مردمان شمال امراتوري روم) آنها را به عقب راندند. اما اين پايان ماجرا نبود. پارتها 19 روز مداوم با جنگ و گريز رومي ها را خسته و درمانده كردند و سرانجام در نبردي بزرگ در حوالي رود ارس 8 هزار رمي را از بين بردند. سپاه روم به سمت غرب رو به فرار نهاد اما فرهاد با دور انديشي از تعقيب آنان صرفنطر كرد. سرما و گرسنگي تعداد بسيار زيادي از سپاه در حال فرار و عقب نشيني روم را از پاي درآورد تا نبرد دوم ايران و روم در پاييز 35 قبل از ميلاد نيز به سود ايران به پايان برسد. + نوشته شده توسط مثل هيچكس در 87/05/05 و ساعت
7:30 |
چرا هستم؟ می خوام چی بشم؟ چرا باید چیزی بشم؟ جامو گم کردم و خودمو.
+ نوشته شده توسط مثل هيچكس در 87/05/02 و ساعت
12:42 |
+ نوشته شده توسط مثل هيچكس در 87/05/01 و ساعت
15:53 |
|
|