تبليغاتX
از هر دري سخني

لكْ زَيه دل غَرد وَ بارُم سِي يَه چالَيْ پُر تَشي

شُو سُهونْ وابي هَمَي جا ، نِي زَنه اَفتو خَشي

دلم برای یک اجاق پر آتش لک زده است

همه جاتیره وتار شده،آفتاب خوبی نمی تابد

رَو گِرُتِه شيلَه پيلَه، قُربْ دارِه  دِز دِرو

جونُم وُ شيري كه مِن ذاتِش نبوهِه غِلْ غَشي

شيله پيله رواج يافته،دروغ و نيرنگ ارزش شده است  

بنازم به آن كسي كه مثل شيردرذاتش غل وغشي نباشد

فَقرْ بَي بختيْ فَلاكتْ ، سَر كَشيِه تا خدا

يايِ دَورَي نونِ چَن تا حُونَنه اِيدا گا رَشي

فقر و بدبختي وفلاكت بالا گرفته است

ياد دوراني كه يك گاو رش(سياه وقهوه اي) نان چند خانواده را مي داد (بركت وجود داشت)

قَبرِسونِ مُردِيَل هم، بِختَرَ آبادِيَه

نِي رَسِه حتي وَ گوشِت وزوزِ گُنجِ مَشي

قبرستان مردگان هم ازآبادي وروستا بهتراست

ديگر حتي وزوز زنبور كوچكي هم به گوشت نمي رسد(سکوت ومرگ همه جا را گرفته است)

بويِ تَعفونْ پيچِسِه مِن مالْ، مال وابيِه لَجَن

لَشْ وَري لَشْ رِختِه ، دالي نِي بيايِه سَر لَشي

بوي گند و تعفن در روستا پيچيده و آن را به لجن زار تبديل كرده است

لاشه و جسد بر روي هم ريخته و حتي لاشخوري هم نيست كه روي آنها بيايد(همه چيز از بين رفته است)

پَي پَتي مِنْ بَردَلي دونْ تا كَي ايتو گَز كِنيم

هَي بِگَيمونْ گُلْ ايا بَي اَسپِ سُرخَنْ سَركَشي

تا كي با پاي برهنه اين طور در سنگلاخ برويم و بدويم

و مدام از آمدن منجي با اسب سفيدش صحبت  كنيم (اميد واهي ببنديم)

يا وَريسيمون و يا گورِ خُمونَه گُم كِنيم

غَيرَ مِن خَومُونْ بيا، تيري بِجُمنِه آرشي

يا به پا خيزيم و يا همان بهتر كه برويم و گور خودمان را گم كنيم (بميريم)

مگر اين كه در خوابمان آرشي بياد و تيري رها كند

بَندِ چالَيْ سَرد كِز كِردَنْ نَيارِه حاصلي

بايَدِي مِنْ فكر بَيمونْ ، بِرْ كِنيم اَز نُو تَشي

كنار اجاق سرد نشستن و كز كردن هيچ سودي ندارد

بايد  در فكر چاره باشيم و از نو آتشي روشن كنيم (شوري به پا كنيم)

شعر از : استاد انصاری فهلیانی

+ نوشته شده توسط مثل هيچكس در 87/09/16 و ساعت 9:21 |